مجله اینترنتی اسرار نامه سبزوار

عمومی   /   24 تير 1397   /   کد مطلب: 20059   /   بازدید: 386   /   نظرات: 0

عمو کِلِوَنگ و پسرش پوتو در کارزار ثبت نام مدرسه

عمو کِلِوَنگ و پسرش پوتو در کارزار ثبت نام مدرسه

عمو کلونگ با  دستور و ابلاغ کتبی همسر محترمه ومکرمه شان ، رئیس مَجمَعِه کانون خانه ، کاشانه و آشیانه شان، مسئول ثبت نام ته تغاری لانه شان، پوتوخان، در خارج از حوزه استحفاظی کوچه و محله شان، کیچه تَه حَیَط شد.در بندهایی که به عنوان دلیل ثبت نام در مدارس دولتی بالا شهر از طرف رئیس مَجمَعِه بیان شده؛ آمده بود(1- پوتوجانم خاص وجای خاص باید باشه. 2- به دلیل اینکه مدارس بالا از امکانات رفاهی بهتر و بیشتری برخوردار هستن. 3- پوتوی بی مایه ما، در کنار بچه های مایه دار قرار میگیره و بعد ازخوردن  تنش به تنه اونا مایه دار میشه. 4- بالانشین ها زرنگن، برای بچه هاشون همیشه بهترین ها رو میگیرن، معلم های بهتر تر تر تر و با کلاس تر تر تر میگیرن و پوتوی ما رو با کلاس تر تر تر بار میارنش و...)

زن عمو کلونگ همراه با نامه ابلاغش، نقشه راهی پیوست دستورش کرده بود که محله ها ومدارس دولتی  بالا نشین را برای عمو کلونگ مشخص کرده بود. خروس خوان عموکلونگ پاشنه گیوه اش را وَرکشید، پوتو خان را که  به زور از خواب بلندش کرده بود و نق ونوق می کرد، را روی زین دوچرخه بیست وهشتش گذاشت و راهی میدان کارزار ثبت نام شد.

اولین مکان مشخص شده در نقشه مدرسه گل وبلبل خیابان کاشفی بود. وقتی با دوچرخه اش وارد مدرسه شد، چشمش به ماشین های مدل بالا و رنگا رنگی افتاد که  به قطار کنار هم پارک شده بودند.عمو کلونگ دوچرخه  بیست وهشتش را کنار یک بی ام وِ، مشکی، مِتالیک پارک کرد و با پوتوخان برای ثبت نام راهی دفتر مدرسه شد.

عموکِلَوَنگ وقتی وارد دفتر مدرسه شد، مسئول ثبت نام را دید که تمام قد جلوی آقای خوش پوشی دست به سینه ایستاده و آن آقای کرواتی عینک به چشم، در حال نوشتن مبلغ  چکی بود. عمو کلونگ جلو رفت سلام کرد و پوشه قرمز رنگ مدارک فرزندش را روی میز مسئول ثبت نام گذاشت. آقای ثبت نام چی داشت صفرهای مبلغ چک را می شمرد و حواسش به کلونگ و پوتوخان نبود.آقای کت وشلواری بعداز نوشتن چک، گفت: مبلغی رو که خواستین نوشتم؛ اگه باز کم و کسری داشتین، شمارمو که دارین، کافیه یه پیام بهم بدین تا واسه تون کارت به کارت کنم.

آقای ثبت نام چی گفت: سایه تون مستد ام باد، به زحمتتون میندازیم... بابت آقازاده هم خیالتون تخت. همه جوره حواسمون به خودش، تغذیه ، سرگرمی وتفریحاتش هست، همه تلاشمون رو می کنیم که اینجا بهش خوش بگذره.

مرد خوش پوش بعد از تحویل چک به آقای ثبت نام چی، راه رفتن را پیش گرفت. آقای ثبت نام چی تا دم در بدرقه اش کرد.وقتی ثبت نام چی آمد و پشت میزش نشست، نگاهش همچنان توی چک ومبلغ آن  قفل شده بود.

عمو کلونگ  گفت: آقای ثبت نام چی، بنده زاده رو واسه ثبت نام آوردم.

آقای ثبت نام چی که با صدای کلونگ تازه متوجه حضور او شده بود.سرش را بلند کرد، سرووضع کلونگ را دید که جلیقه روی پیراهن چرک وچروک پوشیده بود. بدون اینکه پوشه مدارکش را ببیند، پوز خندی حواله اوکرد وگفت: عمو آدرس رواشتباه اومدی، ما اینجا ثبت نامش نمی کنیم، ببرش تو محله خودتون ثبت نامش کن.

عموکلونگ گفت: دستور رئیس مَجمَعِه ، زن جانِ که واسه ثبت نام اومدم اینجا ،اگه راهی داره خواهشا ثبت نامش کنید.

_ تنها راهش اینه که دست کنی توجیبت و خَیر مدرسه ساز بشی.

عمو کِلِوَنگ سریع دستش را در جیب شلوارش کرد وگفت: آقا من کارم مدرسه سازیه، من مرد عَمَلم. سیمان کاری،لوله کشی،برق کشی راسته ی کارمم؛ جوشکاری. مخصوصا باسیم جوش. صدای جیلیز و ویلیزش شِنُفتِه نمیشه، ازبس خوب جوش میدم.

_عمو اصلا تو باغ نیستی ها؛ منظورم از کمک این که یه مبلغی رو بِسُلفی.

پوتوخان گفت: بابا جان، با زبون بی زبونی میگه  پول بده، پووووووووول

عمو کلونگ برآشفت وگفت: مگه اینجه مدرسه دولتی نیست؟مگه بالا نشین تون نگفته گرفتن پول قَدغَنِس.

آقای ثبت نام چی گفت: ماهم پول نمیگیریم آقاجان، چرا حرف تودهن من میذارین؟ من گفتم به  عنوان یک خَیر اقدام کنید، بعدشم چون خونه تون تو محل و محدوده ما نیست،  ما نمی تونیم ثبت نامش کنیم، پس مدارکشو وردارین ببرین تومدرسه منطقه خودتون ثبت نامش کنید.

در حین گفتگوی آقای ثبت نام چی و عمو کلونگ بوی عطر تند زنانه ای در فضای اتاق پیچید ، زنی با مانتوی بلند حریر مارک گوچی و کفشهای چرم پاشنه بلند زانوتی وکیف چرمی مارک جاکوبز دست در دست پسرش که شلوارک وتیشرت آبی رنگ به تن داشت، وارد دفتر ثبت نام شد.

پوتوخان تا پسرک شلوارک پوش را دید گفت: ای خوش به حالش...چی لباسای قِشنگ قِشنگی دَرَه.

ثبت نام چی تا چشمش به زن افتاد، بالبخند ملیحی از جایش بر خواست، آهسته به عموکلونگ گفت: براساس بخشنامه از پذیرفتن بچه تون معذوریم، بفرماییدعمو بیشتر از اینم وقت مارو نگیرین...خیلی خیلی خوش اومدین خانم و باقدوم سبزتان مدرسه ما رو منور کردین...

عمو کلونگ وقتی دید ماندن واصرار  کردن بی فایده است، پرونده پسرش را از روی میز برداشت و دست پسرش را گرفت و غرولند کنان از دفتر مدرسه گل و بلبل خارج شد.

************

عمو کِلِوَنگ رکاب زنان، هن وهن کنان و عرق ریزان خودش را به مدرسه پسرانه گلچین در خیابان 24متری رساند. کلونگ جلو و پوتوخان پشت سرش توی راهروی مدرسه بودند، که صدای سروصدایی از دفتر انتهای سالن بلند شد. پوتوخان گفت: آخ جوووون، دعوااااا...

پوتو خان از پدرش پیش افتاد و دوان دوان به سمت دفتر مدرسه رفت.عمو کِلِوَنگ هم پا به پای پوتو، بدوبدو خودش را به دم در دفتر مدرسه رساند.کلونگ از ترس دعوا، دست پسرش را گرفت واز در نیمه چاک، یواشک سرش را داخل دفتر کرد که ببیند چه خبر است.مردی را دید که با مدیر مدرسه در حال جر وبحث بود و می گفت: آقاجان حرف زور می زنید. من برای چی باید برای ثبت نام مجدد بچه م، پول بدم؟ این دیگه چه قانونیه؟

مدیر مدرسه هم که مثل آقای جوشی صدایش را بالا برده بود،گفت: قانون نانوشته جانم، بچه ی شما توی نمراتش سه تا خوب دیده شده که این برای مدرسه ما یعنی فاجعه، یعنی سرشکستگی ...

_اونوقت این سرشکستگی با دادن پول رفع میشه و شما ثبت نامش می کنید؟مگه اون  بالا نشین محترمتون نگفتن نمره نداریم؟

_خیلی خوب، خوب، متوسط و...که نمره نیست؟یکجور ارزش گذاری جانم...برای ثبت نام فرزندتون باید در هیبت یک خَیر مدرسه ساز ظاهر بشین جانم، وگرنه ثبت نام بچه تون کَن لَم یَکُن جانم...

_طفلی بچه ام از همون روزی که شنیده ثبت نامش نمی کنید ،تب کرده، گوشه گیر شده و از خونه بیرون نمیره.

_حالا که اینجوری شد جانم ، شما بعنوان اولیای منزل و ما به عنوان اولیا مدرسه جانم،  باید به کمک همدیگه بیاییم و این بچه رو از این وضع دربیاریم جانم

_چجوری؟

_تخفیف ما جانم شامل حالتون میشه، یه درصدی ازاون مبلغ کمک به مدرسه تون کم می کنیم جانم، دیگه چونه نزنید خیرشو ببینید جانم

_ فقط به خاطر بچه ام تَن می دم، مبلغشو بگین تا چکشو بنویسم.

آقای جوشی دست چکش را درآورد و شروع به نوشتن مبلغ کرد.

عمو کِلِوَنگ درِ نیمه چاک را بست و رو به پوتو کرد و گفت: زمان ما پسرم این حرفها نبود،اول تجدید و بعد رفوزه می شدیم ثبت نام مون میکردن. باز سال دیگه اش تجدید رفوزه. اینقدر ثبت ناممون میکردن که خودمون از رو می رفتیم و ترک تحصیل می کردیم. بابای خدا بیامرز من، یک بار رنگ مدرسه ما رو ندید،چه برسه به اینکه یک قرون بده.

پوتوخان گفت: بابا چی اینا دعوا نکردن؟ لااقل یک مشتی حواله همدیگه میکردن

_پسرجان تو آدم نمیشی، حتی بخوای بیای این بالا و باجماعت بالانشین سر یک کلاس و درس بشینی ،بیا بریم مدرسه محل خودمون تا ظرفیتش تکمیل نشده، همون جا ثبت نامت کنم.

**********

عمو کِلِوَنگ نفسش بند آمده بود و شُرشُر عرق می ریخت و با دوچرخه بیست وهشتش پیش می رفت ، تا به کوچه لوله نفت رسید. داخل کوچه که شد، چشمش به سر در مدرسه بینوایان افتاد. داخل مدرسه که شدند پوتو دوستانش را دید. از زین خودش را پائین انداخت، دادزد و گفت: آخ جان، رفقام.

عموکلونگ خسته وکوفته دوچرخه اش را به دیوار تکیه داد و پوشه به بغل راهی دفتر ثبت نام شد ، وقتی وارد دفتر شد،دید جماعتی پوشه بغل کنار دیوار، به لیستی که به تابلو نصب است نگاه می کنند. کنجکاو پیش رفت  و لیست را از بالا به پائین خواند که نوشته بودوالدین گرامی، مدرسه ما با کمبودهایی مواجه است و از شما می خواهیم آن کمبودها و نقص ها را به عنوان یک خَیر بر طرف کنید تا ما هرچه زودتر، عزیز دلبندتان را ثبت نام کنیم...اقلام مورد نیاز1.سی  پاکت سیمان 2.یک کامیون آجر 3.بیست شاخه آهن4.ده پاکت گچ 5.سه بشکه قیر 6.چهار رول گونی و....»

عمو کِلِوَنگ به بغل دستیش که مشغول حساب کتاب چیزهایی را که باید فراهم کند بود،گفت: ایجور که این لیست میگه فک کنم مدرسه رو میخوان بکوبند و دوباره بسازنش

مرد جواب داد: نه داداش،  میخوان بخاطر بچه های خودمون تعمییرش کنند، داداش کم اونا وکَرَم ماست...من دوتا پاکت گچ ودوتا پاکت سیمان براشون میتونم بخرم.

_نمی شه به جای خرید جاش بیاییم کار کنیم و توتعمیر مدرسه شون کمک کنیم.

_نوچ داداش. نمی شه چون اینا پیمانکار دارند...شرمنده داداش من برم اقلاممو اعلام کنم تا کسی زودتر ازمن اعلام نکرده.

عمو کِلِوَنگ سرش را پائین انداخت و از دفتر باشرمندگی خارج شد.

عمو کلونگ توی محوطه پوتوخان را که با بچه های دیگر بازی می کرد صدا زد وگفت: بابا جان درس خوندن بِرِی ما که با یارانه زندگی می کنیم به صرفه نیست، باباجان به جای درس خوندن بیا ببرمت در یک مغازه هم یک فنی یاد بگیری، هم دو قرون کاسب شی و کمک حال من وخونه باشی، نظرت چیه بابا جان؟

پوتوخان گفت: عیب نداره بابا جان. بذار من برم بارفقام بازی کنم بعدش میام با همدیگه بریم سرکار یا سرگذر وایستیم.

پوتوخوشحال به سمت دوستانش رفت تا با آنها بازی کند وعمو کِلِوَنگ پوشه قرمز رنگ را بغل دیوار نیمه ساخته آجری مدرسه قرار داد و با دوچرخه اش از مدرسه خارج شد.

نویسنده: ابن جوز


نظر شما؟
نام:
ايميل:
وب:
عدد روبرو:


0 نظر در صف تاييد است.
• عملکرد اسرارنامه را چگونه ارزیابی می کنید؟








تبليغات