مجله اینترنتی اسرار نامه سبزوار

کتابخانه   /   16 آذر 1396   /   کد مطلب: 18631   /   بازدید: 37   /   نظرات: 0

گریه های بی حساب / داستان کوتاه / لیلا نوحی طهرانی

گریه های بی حساب  داستان کوتاه  لیلا نوحی طهرانی
 
یک کسر احتمالی ناچیزی ست تا یک نفر شبیه خودش باشد.... 
هر بار که از خیابان می پیچم توی کوچه ی خودمان سعی می کنم سرم را بالا نگیرم و نرده های حفاظ تراس واحدمان را نبینم. البته از هر ده بار نه بار موفق نمی شوم و انگار کسی مجبورم می کند سرم را بلند کنم و کبوترهایی را که فاتحانه روی حفاظ لم داده اند تماشا کنم. می دانم کسی باورش نمی شود ولی پوزخند می زنند. خودم هم نمی دانم چطور می شود با منقار پوزخند زد؟! ولی می زنند و همین که نگاه شان می کنم بال هایشان را باز می کنند و تکان می دهند که چندتا پر سفید و طوسی از طبقه ی چهارم بریزد روی سرم. و با چشم های گرد کوچک شان با وقاحت نگاهم می کنند انگار بخواهند بگویند: «اگه می تونی بیا بیرونمون کن!»
 
معلوم است که نمی توانم. حتا سعی هم نکرده ام. مگر بانو به میل من آوردشان توی خانه که به میل من ردشان کند بروند؟ این لعنتی ها را چنان نوازش می کند و با محبت بهشان خیره می شود که دلم می خواهد سرم را بکوبم به دیوار. نگه شان داشته است توی تراس. آب و دانه شان را خودش می دهد و نظافت تراس و شستن فضله هایشان هم با من است. از همان دفعه ای که سرِ لک فضله ی کبوتر روی پیراهن سفیدی که سرِ کار می پوشم دعوا کردیم تصمیم گرفته ام خودم را سر بیرون انداختن شان سبک نکنم. جمع بندی داد و فریادهایش این بود که من آدم بدی هستم چون می خواهم تنها دل‌‌خوشی زندگیش را که باعث می شود یاد حرم بیفتد بگیرم و حتماً امام رضا می زند توی سرم و خدا کورم می کند. در چنین دعوایی هر چقدر هم که سعی کنی آرام و منطقی در مورد فرهنگ آپارتمان-نشینی و بهداشت و حق همسایه ها صحبت کنی فایده‌ای ندارد و زور استدلال های مهدکودکی بانو در مورد سوسک شدن و کور شدن بیش‌تر است. تازه فردای این دعوا پوستر گنبد و گلدسته¬ی بارگاه را زد به دیوار کنار پنجره و روی در اتاق، اذن ورود به حرم را چسباند. انگار از اولش هم به جای داد و بی داد باید بند رخت را از توی تراس باز می کردم و می بردم پشت بام می بستم. 
 
این بار سرم را بلند نمی کنم. دسته ی کیفم را فشار می دهم و با قدم های بلند سعی می-کنم خودم را به در ورودی ساختمان برسانم. صدای بق بق بقووو و بال زدنشان را می شنوم. هوا دارد کم کم تاریک می شود. اگر کمی دیرتر می آمدم رفته بودند توی جعبه ای که بانو برایشان گوشه ی تراس گذاشته است. تصویر مضحکی که از خودم توی ذهنم می آید دست خودم نیست: یک کارمند تمیز و مرتب، با کت و شلوار طوسی اتوکشیده، کفش های مشکی براق و کیف چرم اداری که روی سرش یک لانه ی کبوتر دارد و اگر خوب نگاهش کنی فضله های کبوتر را روی شانه ها و حتا نوک دماغش می‌بینی! وارد ساختمان که می شوم از لج این تصویر در را محکم می بندم و همان وقت یکی از همسایه ها جلویم سبز می شود. با اخم جواب سلامم را می دهد. همین فردا است که یک کاغذ بچسباند به در ورودی که لطفاً شعور داشته باشید و در را آهسته ببندید. همان طور که بارها روی در واحد و پارکینگ و آسانسور و همه جا زده بودند خانه ی آپارتمانی جای کفتربازی نیست. 
 
از پله ها بالا می روم. در آپارتمان را با کلید باز می کنم. بانو توی آشپزخانه هست و نیست. یعنی ظاهراً نیست ولی نمی شود از نبودنش مطمئن بود. ممکن است نشسته باشد در غار یخچالی اش. غار یخچالی فضای خالی بین یخچال و لباس شویی است که از ارتفاع هم قد لباس شویی به بالا چند قفسه پر از شیشه های ادویه و حبوبات که به دیوار وصل است، سقفش می شود. هیچ وقت دوست نداشته ام زیر یک خروار نخود و لوبیا و دارچین و کاری و زردچوبه بنشینم ولی اگر می خواستم هم جا نمی شدم. توی این یک  ذره جا فقط بانوی چهل و هفت کیلویی جا می شود. خودش می گوید پنجاه کیلو و طوری به دیواره ی شرقی غار که همان لباس شویی باشد تکیه می دهد و کف پاهایش را به دیواره ی غربی که یخچال باشد می چسباند و زانوهایش را توی دلش جمع می کند که هرکس ببیند به جای غار یاد مستندهای علمی نه ماه انتظار و عکس های سه‌بُعدی جنین های از دنیا بی خبر در رحم مادرشان می افتد. ولی این را هیچ وقت به رویش نیاورده ام. حتا یک بار که دیدم پلک هایش را روی هم گذاشته است و انگشت شصت دست راستش را می مکد. آخر اولاً نمی شد بفهمم به دوران جنینی خودش توی شکم مادرش فکر می کند یا به دوران جنینی بچه مان توی شکم خودش؟! دوماً اگر می‌فهمیدم هم فرق زیادی نداشت چون هر دو را فقط در حد همان دنیای رحم می‌‌شناخت. تنها کاری که کردم این بود که بدون این که بفهمد، یواش بنشینم کف آشپزخانه و نگاهش کنم. حوله ی سفید حمامش را پیچیده است دور خودش و شانه‌های ظریف کودکانه اش از زیر موهای صاف بلند و مشکی اش پیداست. از موهایش آب چکه می کرد روی کف آشپزخانه و به معصومیت یک جنین انگشت شصتش را می مکید. چشم هایش را که باز کرد از دیدنم یکه خورد. وقتش بود که حرف بچه دار نشدن و لج کردنش با دوا و دکتر را پیش بکشم. ولی چشم-های درشت مشکی نم دارش حرفی که سر زبانم بود را چرخاند و عوض کرد که مِن مِن کنم و بپرسم چرا این غار، غار یخچال باشد و غار لباس شویی نباشد؟ خودم راه فرارش را باز کردم. چشم هایش برق زد. خندید و گفت چون غار یخچالی آدم را یاد یخچال های قطبی می‌اندازد و این که نشسته باشی جایی که توی دل یک یخچال سرد قطبی دهن باز کرده است. هرچند جوابش دوباره برم می گرداند سرجای اولم. یک رحم سرد. یک رحم سرد یخ زده که می تواند مال مادری باشد که بچه اش را می پیچد لای یک ملافه ی سفید و می گذارد روی پله های شیرخوارگاه یا مادری که روی ملافه های خونی بیمارستان یک شهر غریب زار می زند و جنین مرده اش را می خواهد.
 
آن اتفاق را اگر بانو بخواهد تعریف کند خیلی با تعریف کردن من فرق می کند. اصلاً همیشه روایت هایمان از یک ماجرای واحد دو داستان جدا از هم می شود که ربطی به هم ندارند. مثلاً یک باری را که زیر باران و تگرگ منتظر تاکسی مانده بودیم جوری تعریف می کرد که من شک برم می داشت خودم همراهش بوده باشم. آبشار نور و دانه های مروارید به چشم من نیامده بود. تنها چیزی که یادم می آمد جوی آبی بود که گرفته بود و خیابانی که پر شده بود از آشغال و پاکت پفک و بطری نوشابه. پاهایمان هم که تا یک وجب زیر زانو توی آب بود. ولی بانو می گفت روحش را زیر باران شسته است. منظورم از آن اتفاق آخرین باری است که برای زیارت امام رضا رفتیم. اگر دست خودم باشد دوست ندارم یک لحظه اش را هم به خاطر بیاورم. حتا وقتی از مشهد برگشتیم می خواستم گهواره و کمد و لباس های بچه را بدهم ببرند که جلوی چشم مان نباشد. اما بانو اجازه نداد. وسایل بچه را چید توی اتاق مشرف به تراس و بعدها تراس را پر از کبوتر کرد. محرم هفت سال پیش بود. باردار بود. می دانستم دلش می خواهد روز عاشورا حرم باشد. چند روز مانده به عاشورا بردمش مشهد.
حرم خیلی شلوغ بود. رویم را برگرداندم که برایش شربت بگیرم که زمین زیر پایمان لرزید. چند لحظه طول کشید تا بفهمم بمب منفجر شده است. بعدش هم دود و صدای آمبولانس ها و بدن های تکّه پاره و بوی خون. بانو دستش را گذاشته بود روی شکمش و خم شده بود. ما از محل انفجار فاصله داشتیم اما شوک صدایش باعث شد بچه را سقط کند. من از ماجرا فقط بوی خون و بیمارستان را به‌یاد می آورم و این که نمی دانستم توی شهر غریب از چه کسی کمک بخواهم. اما بانو هنوز که هنوزاست از فرشته هایی حرف می‌زند که بچه اش را توی قنداق از بغلش گرفته اند و به آسمان برده اند. بعید می دانم با وضعیتی که آن‌روز داشت تصویر واضحی از حرم یادش باشد ولی آن قدر مطمئن از بال های خونی کبوترها و صفحه های خونی قرآن و زیارت نامه توی صحن ها حرف می‌زند که شک می کنم. احساس شناور بودن توی هوا و پرواز را هم نمی توانم بفهمم چون تنها احساسی که وسط آن شلوغی و داد و بیداد در حالی که بانو از درد به خودش می‌پیچید داشتم، پشیمانی از زیارت آمدنم بود.
 
قبل از این که بروم سمت اتاق خواب سرک می کشم توی آشپز خانه. ظرف مایه ی کوکوی سیب زمینی را روی کابینت کنار گاز گذاشته است. یک جوری می خورد توی ذوقم. این که می گویم یک جوری منظورم بدجور نیست. نه این که کوکوی سیب زمینی بد باشد یا دوست نداشته باشم. اتفاقاً خیلی هم دوست دارم. آن هم داغش را وقتی بگذاری لای نان سنگک تازه و سبزی خوردن و نوشابه هم کنارش باشد. آن قدر بغض دارم که بند شکم نباشم. فقط دلم می خواهد شام آخری بیش‌تر تحویلم بگیرد. همین! خودم پیشنهاد کرده بودم که برویم رستوران ولی بانو گفته بود حوصله ندارد. می‌بینمش؛ نشسته است توی غار. ولی این بار تکیه داده است به کاشی های دیوار آشپزخانه و پاهایش را دراز کرده است روی سرامیک های کف. یک پاکت نامه هم توی بغلش است. سلام می کنم. جواب سلامم را می دهد و از غارش بیرون می آید. پاکت نامه را دستم می دهد. جواب تست بارداری آزمایشگاه است. می خواهم بازش کنم که از دستم می کشد و می گوید:
«اِ... چه کار می کنی؟ اگه قرار بود بازش کنیم که مهر و مومش نمی کردن».
 
راست می گوید. در پاکت، موم که نه ولی چسب دارد و مهر و امضا. پاکت را می‌اندازد روی میز غذاخوری کنار بشقاب سبزی خوردن. ته دلم کمی امیدوار می شوم. شاید تحویل دادن پاکت یک روز اداری زمان ببرد. بحث فرج بین دو ستون است و طی شدن مراحل طلاق توافقی. 
خیره می شوم به پاکت نامه‌ی کنار بشقاب سبزی خوردن. از حق نگذریم کاملاً مشخص است سه برابر هر سبزی خوردنی شاهی دارد. دلم را خوش می کنم به این که حتماً حواسش بوده است به خاطر من چند دسته شاهی اضافه بخرد. اگر شاهی اضافه ی سبزی و مشکی بودن نوشابه را اشتباه فهمیده باشم ورمِ پشت پلک ها و قرمزیِ چشمش را که نمی شود ندید. معلوم است قبل رسیدن من حسابی گریه کرده است. اما خب توی مایه ی کوکوی سیب زمینی پیاز هم رنده می کنند. دارم می¬گویم از حق نگذریم ولی انگار باید کلاه نداشته ام را قاضی کنم. البته چه با کلاه و چه بی‌کلاه هیچ وقت از قاضی بودن خوشم نیامده است. کسی هم نیست یقه ام را بگیرد و بگوید چرا انتظار داشتی بیش‌تر از کوکوی سیب زمینی تحویلت بگیرد؟ فردا می خواهی طلاقش بدهی انتظار بره‌ی بریان داری یا مرغ شکم پر؟ حضرت عباسی هرکس جای بانو بود کوفت هم جلویت نمی گذاشت توی این وضعیت. می گذاشت؟!
 
عصر اضافه کار اجباری داشتم توی شرکت. دست و دلم به کار نمی رفت. همکارم شریف، میزش روبه روی میز من است. بعضی وقت ها سرش را بلند می کرد و لبخند می زد. لبخندش از هزارتا فحش بدتر بود. چهار روز مرخصی گرفته بود که با زن و بچه اش برود مسافرت. احتمالاً چندتا از پرونده هایش طبق معمول می ماند که من رسیدگی کنم. داشتم یازدهمین کافی میکس روزانه ام را هم می زدم و یک کوه عدد جلویم بود که باید جمع و تفریق و ضرب و تقسیم می کردم که بانو زنگ زد. گفت وکیل پرونده ی طلاق مان گفته است همین فردا حکم را می گیرد. نمی خواستم کم بیاورم. هرچه باشد بازی را خودم شروع کرده بودم. ولی خدا شاهد است که از همان اولش هم قصدم جدا شدن نبود. گفته بودم حالا که برای مشکل بچه دار نشدنش دکتر نمی رود پس طلاق بگیریم. فقط می-خواستم بترسانمش. می دانستم دوستم دارد. فکر نمی کردم آن قدر سفت و سخت سر حرفش بماند که لابد مصلحت خدا نبوده بچه داشته باشیم. 
 
پشت تلفن گفته بود مرگ یک بار و شیون یک بار فردا برویم حکم را ثبت کنیم. نمی-خواستم کم بیاورم ولی نفسم گرفته بود. سعی کرده بودم جلوی لرزیدن صدایم را بگیرم. پرسیده بودم مطمئنی؟
دانه های عرق را حس می کردم که از پشت گردنم سر می خوردند روی ستون مهره‌هایم و دستم می¬لرزید. شوخی شوخی داشتم زنم را طلاق می دادم. قطع که کرد خواستم به مادرم زنگ بزنم ولی این هم یک جور کم آوردن بود دیگر. چه فرقی داشت خودم بگویم منصرف شده ام یا کسی را بیندازم وسط که جلوی جدا شدنمان را بگیرد؟ یک کوه عدد و رقم بی صاحب مانده روی میزم بود که انگار قرار بود بی صاحب بماند. بانو سر و کارش با عدد و رقم، فقط وقت چرخاندن تسبیحش بود و 
نمی توانست بفهمد یک خبر عاطفی تا این حد تلخ، چطور مخ یک حساب دار مادرمرده را فلج می کند. گوشی را که گذاشتم شریف پرسید: «چیزی شده؟»
گفتم: «نه!» 
 
گفت: «پس بخور تا یخ نکرده!»
کافی میکس را می گفت. بلند شدم و لیوانم را گذاشتم روی میزش. گفتم: «شما بخور!»
رفتم سمت دست شویی که صورتم را بشورم. با صدای بانو به خودم می آیم: «به چی نگا می کنی؟ برو لباس عوض کن، دستاتو بشور و زود بیا».
 
مثل اکثر اوقات پیراهن سفید بلندی تنش است که انگار هیکل ظریفش را قورت داده. موهایش را دم اسبی بسته است. می رود طرف گاز. موهایش پشت سرش تاب می خورد. کوکو را همیشه با قاشق می ریزد توی روغن داغ و بعد قاشق را پر از روغن داغ توی تابه می کند و می ریزد روی مایه که وسط تابه به جلز و ولز کردن افتاده است. بعد هم با پشت قاشق روی کوکو را صاف می کند. این ها را بارها با دقت نگاه کرده ام که یاد بگیرم. چون همین که یکی از کوکوها دو طرفش سرخ می شود جایمان را عوض می کنیم. یکی می-خورد و یکی می ایستد جلوی گاز. راست می گوید داغ‌داغ خوش‌مزه‌تر است و بیش‌تر می چسبد.
 
من آدم بی ایمانی نیستم. خدا و پیغمبر سرم می شود. یعنی از بچگی این طور یاد گرفته-ام. الان ش هم منکر چیزی نشده ام. نه منکر خدا و صلاح و مصلحت‌ش، نه منکر بزرگی امام رضا. اصلاً دروغ چرا؟ از فکر منکر شدنش هم می ترسم. این ها را تا حالا صدبار به بانو گفته ام. گفته ام فقط فاکتور گرفته ام، همین! بانو ریاضی بلد نیست. این که از چیزی فاکتور بگیری معنیش این نمی شود که نیست؛ که وجود ندارد؛ یعنی از وسط ایکس و ایگرگ ها و عدد و رقم های دیگر برش می داری و می گذاری بیرون پرانتز. از بین نمی رود همان است که قبلاً بود فقط فرقش این است که می گذاریش یک گوشه. می گذاریش سر جای خودش. ولی بانو سرش نمی شود. بار اول و آخری که سر این موضوع حرف مان شد، ایستاده بود جلوی در تراس و چادر سفید گل گلی اش را ضربدری انداخته بود روی شانه هایش و داشت برای بچه هایش یعنی همان کبوترها دانه می ریخت. دست هایش را مشت کرده بود. همیشه وقتی عصبانی می شود دست هایش را مشت می کند و قرمز شدن گونه هایش خوشگل ترش می کند. راستش اگر دلم می آمد هر روز حرصش می دادم که عصبانی شدنش را ببینم. مثل تصاعد هندسی می ماند زیباییش وقت عصبانیت! هرچه موضوع اهمیت ش بیش‌تر باشد و بیش‌تر عصبانی شود چند برابر خواستنی تر می شود. سرم داد زده بود معنی حرفت را می فهمی؟ داد زده بود: می تونی پدر مادرت را فاکتور بگیری از زندگیت؟ می تونی همه ی فامیل و دوست و آشناهایت را فاکتور بگیری از زندگیت؟ بعد اشاره کرده بود به پوستر گنبد حرم روی دیوار و گفته بود این همه ی کس و کار من است. بحث کردن با بانو فایده نداشت. 
 
از جلوی اتاق بچه رد می شوم. روی در، دور کاغذ اذن ورود، چهارتا فرشته ی کوچک اضافه شده است. این یعنی روز آخری هم دست بردار نیست. شکل فرشته هایی هستند که روی دیوار کلیسا نقاشی می کنند. همان بار اول و آخر به بانو گفته بودم این کارهایی که می کنی درست نیست. گهواره ی بچه را گذاشته بود کنار پنجره و به میله‌هایش دخیل می بست. نمازش را هم که همان جا می خواند و بعضی وقت ها هم همان جا می خوابید. گاهی که در اتاق باز می ماند می دیدم که دراز کشیده روی فرش بیضی وسط اتاق که طرح یک بالن و رنگین کمان رویش دارد و آسمان را نگاه می کند. من بعد از روزی که دعوا کردیم پایم را توی آن اتاق نگذاشتم ولی خیلی وقت ها وسوسه می شدم خودم را قاطی بازیش کنم. یک پر دستم بگیرم و شبیه خادم های حرم بروم توی اتاق و بگویم:
«خانم پاشو! پاشو این جا جای خوابیدن نیست».
 
می روم توی اتاق خواب. چمدان قهوه ایش روی تخت است. دلم می ریزد. فکر این‌جایش را نکرده بودم. بانو که خانه ی پدری ندارد. اگر هم قرار به رفتن باشد او و کبوترهایش کجا می خواهند بروند؟ بدون این که کتم را در بیاورم می نشینم روی تخت. یک دستم را می گذارم روی چمدان. دراز می کشم. نوک انگشتم را روی بدنه ی زبر برزنتی چمدان می کشم. مثل نابینایی که بخواهد نوشته ای را به خط بریل بخواند. واقعاً حواسم را جمع می کنم. دستم از روی برزنت می رسد به یک سطح فلزی. می دانم که حروف انگلیسی فلزی مارک چمدان است. قبلاً دقت نکرده بودم. سعی می کنم با لمس حروف تشخیص شان بدهم. اولی شبیه (ال) است. نه! یک زائده ی کوچک اضافی هم دارد. آها بر عکس باید بخوانمش. می‌شود (اف) . دومی یک خط راست که همان (ال)  می شود با حروف کوچک و بعدی (وای) . لعنتی! چشم هایم را باز می کنم و تند بلند می شوم و برمی¬گردم طرف چمدان. درست خوانده ام: فلای . این یعنی چی؟ چرا پرواز؟ یعنی بانو پر؟ صدای بق بق بقوو می پیچد توی سرم. انگار از توی لانه ی روی سرم بلند می شوند و دور سرم می چرخند. بانو پر! کبوتر پر! گنجشک پر... 
 
بار اولی که توی دانشگاه دیدمش، ظهر یکی از روزهای آخر خرداد نشسته بود زیر آفتاب داغ و از نان ساندویچش می کند و ریزریز می کرد برای گنجشک ها که از خداخواسته دوره اش کرده بودند. صحنه مثل کارت‌پستال بود. دست خودم نبود شروع کرده بودم به شمردن این که چندتا گنجشک جلوی پایش نشسته اند روی زمین. متوجه شد که نگاهش می کنم. ولی نفهمید که دارم گنجشک ها را می شمارم. برای همین اخم کرد و با عصبانیت بلند شد که جایش را عوض کند. گنجشک ها پر زدند. نفهمیدم چندتا بودند. فقط می دانستم که خیلی بودند. و بعدش فهمیدم که خیلی دوستش دارم. خیلی یعنی آن قدر که نتوانی بگویی چندتا؟! یعنی سه تا نقطه جلوی ردیف عددهایی که حسابشان را نگه داشته ای و یک دفعه می بینی حسابشان از دستت در رفته است تا برسد به یک علامتی که شکل یک طناب پیچ درپیچ است که در ریاضی به آن بی نهایت می گوید.
 
طنابی که اگر حلقه¬اش دور گردنت بیفتد هرچقدر دست و پا بزنی گرفتارتر می شوی. بانو می گوید برای اعتراف به عاشقی لازم نیست درس ریاضیات بدهم. خیلی بعدترش برایم گفت که وقتی خیره شدنم را دیده فکر کرده است که خیلی وقیحم. آدرس و تلفن خانه-شان را برای امرخیر خواسته بودم؛ فقط نگاهم کرده بود و بدون این که جواب بدهد راهش را کج کرده بود به سمت ساختمان های خواب گاه دختران. جایی که من نمی-توانستم نزدیکش بروم. بعدش هم بی خبر با بچه های کلاس‌شان رفته بودند مشهد. طول کشید تا فهمیدم غیر خوابگاه پرورشگاه و خوابگاه دانشگاه خانه ای ندارد. می گفت روشن ترین و گرم ترین خاطره ی کودکیش مال وقتی است که آدم خیّری پیدا شده و هزینه ی مشهد رفتن بچه های پرورشگاه شان را داده است. می گفت برای اولین بار در عمرش احساس کرده جایی برای رفتن دارد و کسی را برای دوست داشتن و تکیه کردن. انگار بیش‌تر از پرورش گاه و هرجای دنیا حرم را خانه ی خودش می‌دانست. برای همین هم حرم عقد کردیم. و بعدش هرسال برای خوشحال کردنش می بردمش زیارت. بعد از آن اتفاق من دیگر مشهد نمی روم. البته اگر بانو خودش دلش بخواهد برود مشکلی با تصمیمش ندارم ولی درموردش حرفی نمی زند. فقط هروقت کسی از فامیل و آشنا از زیارت برمی گردد و برایمان نبات وتسبیح می آورد از ته دل آه می کشد و زیارت قبول می گوید و در جواب ان‌شالله قسمت شما!، فقط چشم های درشت مشکی اش پر از اشک می شود. تسبیح ها را هم می برد و از در و دیوار اتاق آویزان می کند.
 
از آشپزخانه صدایم می زند. سریع لباس هایم را عوض می کنم. از جلوی اتاق بچه که رد می شوم لبخند فرشته ها را می بینم. توی دلم می گویم فرشته هم پر! می روم پشت سرش. داخل تابه را نگاه می کنم. بوی کوکو پیچیده است توی خانه. می گویم: «فکر کن یه کبوتر موقع آشپزی دور سرت بچرخه و یه دفعه تخم بذاره».
 
با تعجب نگاهم می کند. می گوید: «لابد درستم بیفته وسط تابه».
با سر می گویم آره!
می پرسد: «حالت خوبه؟ سرت که به جایی نخورده؟»
می گویم: «البته احتمال این که به جای تخم یه کار دیگه بکنه هم هست».
اخم می کند. می گوید: «اه چندش. می خوایم شام بخوریم ها!»
 قاشق را از دستش می گیرم. می گوید: «نه! تو بشین».
با سر می گویم نه و قاشق را از دستش می کشم بیرون. می نشیند پشت میز. نگاهش می کنم. می خواهم ببینم واقعاً گریه کرده است یا نه؟! می پرسد: «چیه؟»
می گویم: «هیچی».
 
توی دلم کسی نعره می کشد هیچی؟ واقعاً هیچی نیست؟ باید حرفی بزنم. اصلاً وقتش بود. کاش می گفتم. کاش همه چیز را می گفتم. چرا نگفتم نمی خواهم بروی. چرا کسی نیست که نگذارد برود؟ اصلاً کاش همین الان بزنم زیر گریه. بغض دارم. فکر می کنم آخرین باری که گریه کردم کی بود؟ یادم نیست. اصلاً چند بار تا حالا گریه کرده ام؟ برایم جالب است که حسابش را ندارم. ولی بیش‌تر از انگشت های یک دست یا نهایتش دو دست نیست. شاید بتوانم بشمرم. ولی گریه های بانو را نمی شود حساب کرد. حساب گریه های بانو می شود همان بی نهایتی که مثل مار دست و پای آدم را می‌بندد. من گرفتار بانو شده ام. گرفتار گریه های بانو شده ام. گرفتار... بانو می‌گوید: «کجایی؟ حواست نیست؟ می گم داره می سوزه!»
 
تابه را از روی آتش برمی دارم. دستم می سوزد. ولش می کنم. بر می گردد روی گاز. بانو می گوید: «وای!»
می پرد جلو. دستم را می گیرد و نگاه می کند. می گوید: «چه کار می کنی؟ گفتم که بشین».
سوزش دستم را نمی فهمم. از تماس دست هاش دلم می لرزد. می گویم: «چیزی نیست».
از داخل پارچ یک تکه یخ درمی آورد و می گذارد توی مشتم. می خواهم بگویم بانو دلم چی؟ دلم هم دارد می سوزد. خیره می شوم به قطره های آبی که از آب شدن یخ می‌چکد روی زمین. می گوید: «نگام کن».
نگاه نمی کنم. نگاهش کنم گریه ام می گیرد. می گوید: «با توام. نگام کن».
 
صدایش می لرزد. می نشیند روبه رویم. سرم را بلند نمی کنم. ولی حاضرم شرط ببندم که دارد گریه می کند. از آن گریه های بی صدایش. که اشک جمع می شود توی چشمش و یکدفعه قلپ می افتد روی گونه اش. یعنی احتمال این که الآن گریه اش گرفته باشد آن قدر زیاد است که می توانم بدون این که سرم را بلند کنم بهش بگویم گریه نکن! اشک های این مدل گریه اش درشت ترند و آرام‌آرام از چشمش می افتند ولی وقتی با هق هق گریه می کند اشک هایش ریز و تند است. یعنی مثل یک خط از چشمش تا چانه اش کشیده می شود و مرتب با بالا کشیدن دماغش هی خط اشکش را با دستمال کاغذی قطع می کند. اشک های آرامش مال وقتی است که معمولاً بدون آمادگی گریه اش می گیرد. مثل همین حالا. یا مثل وقتی که جایی اتفاقی عکسی از گنبد طلا ببیند یا کسی از مشهد حرف بزند. اما اشک های تندش مال وقتی است که خودش را برای گریه کردن آماده می کند. مثل آن وقت هایی که می خواستیم برای زیارت از هتل به حرم برویم و یک چهارم قوطی دستمال کاغذی را تا می زد و توی کیف و جیب هایش می گذاشت. یخ توی دستم کاملاً آب شده است ولی مشتم را باز نمی کنم. همان طور سربه زیر نشسته ام روبه روی بانو و خیره شده ام به مشتم. می گویند قلب هرکس به اندازه ی مشت گره کرده اش است. به دست های کوچک بانو فکر می کنم. شاید برای همین دلش این‌قدر کوچک است. شاید برای همین این قدر زود گریه اش می گیرد. تلفنم زنگ می‌زند. صدایش از داخل کیفم می آید. تکان نمی خورم. بانو هم همین‌طور. مطمئن می‌شوم که دارد گریه می کند. می خواهد سرم را بلند کنم و خودم ببینم. نمی خواهد از صدایش بفهمم. صدای زنگ و لرزش تلفن بالاخره قطع می شود. سرم را بلند نمی کنم. تلفنم دوباره زنگ می زند. بازهم از جایم تکان نمی خورم. صدای زنگ-هایش را می‌شمارم تا قطع می شود. بار سوم بانو از جایش بلند می شود. تلفنم را از کیفم درمی‌آورد و می گذارد روی میز. نیم نگاهی به صفحه اش می اندازم. شریف است. وقت گیر آورده توی این وضعیت. لابد می خواهد سفارش پرونده هایش را بکند و با خیال راحت برود استراحت کند. جواب نمی دهم. دوباره قطع می¬شود. بالاخره موفق می شوم بانو را به حرف بیاورم. می گوید: «چرا جواب ندادی؟ شاید کارش واجب باشه».
حدسم درست بود. صدایش غمگین است. به شدت غمگین. جوابش را نمی دهم. لال شده ام انگار. شریف چه کار مهمی می تواند داشته باشد؟ حوصله اش را ندارم. حوصله ی دیدن روال عادی زندگیش را ندارم. شریف یک حسابدار معمولی است مثل من. من یک حسابدار معمولی هستم مثل شریف. ولی زندگی من با زندگی همه ی حسابدارهای معمولی فرق می کند. بانو با زن های دیگر فرق می کند. من معمولی بودن خودم را دوست دارم. مشکل این است که من معمولی نبودن بانو را هم دوست دارم. بانو شبیه هیچ کس دیگری غیر از خودش نیست. بانو خط خودش را دارد. خط زندگی بانو خط زندگی من را قطع می کند. به من می رسد و از من رد می شود. فکرهایم مثل کبوترهای بانو توی سرم بال بال می زنند. نمی شود جلوی رفتنش را گرفت. تلفن دوباره می لرزد و دور خودش می-چرخد. بعد از سه بار لرزش صدای زنگ ش بلند می شود. بازهم شریف است. بانو گوشی را برمی دارد و مشتم را باز می کند. با دامنش دستم را خشک می کند. گوشی را می گیرم. جواب می دهم. صدایم درنمی آید. احساس می کنم نمی توانم نفس بکشم. می روم سمت اتاق بچه که بروم توی تراس: «الو. الو شریف!؟»
 
صدای شریف قطع و وصل می شود. روی در اتاق نوشته است آیا داخل شوم ای فرشتگانی که نگهبان این حرم شریف و مبارک هستید؟ در تراس را باز می کنم. نفس عمیقی می کشم. دوباره می گویم: «الو شریف!»
 
کبوترها انگار از صدای باز شدن در تراس بیدار شده اند. صدای جابه جا شدن و خش-خش پاهایشان را روی روزنامه ی کف جعبه می شنوم. بق بقووی خفه ای را هم همین‌طور. شبیه یک نوع غرغر. شریف می گوید: «الو چرا جواب نمیدی؟ ده بار زنگ زدم».
 
می گویم: «چهار بار».
می گوید: «خیلی خب برادر من چهار بار. ببین عجله دارم الآن. داریم سوار هواپیما می¬شیم».
می گویم: «به سلامتی! خیالت از بابت پرونده ها راحت باشه».
 
می خندد. می گوید: «همین دیگه! خیالم از پرونده ها راحته؛ از تو ناراحته».
حوصله ندارم. منظورش را نمی فهمم. دوباره بهش اطمینان می دهم که کارهایش را روبه‌راه می کنم. می گویم: «یعنی کارت به جایی رسیده که دیگه کار مارو قبول نداری؟»
دوباره می خندد. صدای خنده اش قطع و وصل می شود. می گوید: «نه بابا! بار اول نیست که زحمت ما میفته گردنت».
 
حوصله ی تعارف ندارم. می گویم: «بروشریف جان. خیالتم راحت باشه برادر من».
شریف می گوید: «تو که اجازه نمیدی حرفمو بزنم. آقاجان داریم با خانواده می ریم مشهد زیارت. زحمت پرونده هارو حلال کن. والسلام. ایشالا جبران می کنم.... الو... داری صدامو؟ عصری حالت گرفته بود فکر کردم شاید از من دلخوری! الو!»
 
زانوهایم می لرزد. این بهانه ی گریه کردن است. شریف داد می زند: «الو!»
می گویم: «شریف التماس دعا!»
می گوید: «قسمت خودت و خانواده به امید خدا!»
می نشینم. سرم را می گذارم روی زانو. صدای خش خش بال کبوترها می آید. بغضم می ترکد. بانو در تراس را باز می کند. نگران می پرسد: «اتفاقی افتاده؟ چی شده؟»
 
جواب نمی دهم. شانه هایم تکان می خورد. می نشیند کنارم. دست می گذارد روی شانه-ام. تکانم می دهد. می پرسد: «تو روخدا بگوچی شده. مردم از نگرانی!»
 
بدون این که سرم را از روی زانو بردارم شک ندارم که گریه می کند. از همان گریه‌های آرام. از آن هایی که اشک های درشتش گوشه ی چشمش جمع می شود و یک‌دفعه می افتد روی گونه اش. 
 
منبع: دور نیست بسیار نزدیک / سید نوراله رضوی / 1395 / ناشر: سینا کتاب
 

 


نظر شما؟
نام:
ايميل:
وب:
عدد روبرو:


0 نظر در صف تاييد است.
• عملکرد اسرارنامه را چگونه ارزیابی می کنید؟








تبليغات