مجله اینترنتی اسرار نامه سبزوار

فرهنگ و هنر   /   30 مرداد 1396   /   کد مطلب: 17377   /   بازدید: 1374   /   نظرات: 0

داستان کوتاه : باغچه / نویسنده: سبحان قلی زاده

داستان کوتاه : باغچه  نویسنده: سبحان قلی زاده
داستان کوتاه زیر به قلم نویسنده ای 13 ساله به نام سبحانی قلی زاده نوشته شده و برای انتشار در اختیار مجله اینترنتی اسرارنامه قرار گرفته است.
 
سبحان قلی زاده از هنرجویان کلاس های داستان نویسی حسین معدنی ثانی در مرکز آموزش های هنری سبزوار بوده است.
 
روزها از پی هم می گذشتند. پیرمرد در کلبه ی قهوه ای رنگ اش زندگی می کرد. آن شب تا ساعت سه و نیم بیدار بود و صبح آن روز با بدنی خسته و چشمانی پف آلود از خواب بیدار شد. تخت خود را مرتب کرد کمرش صدای عجیبی داد و به آن خندید.
 
پیرمرد سعی می کرد خود را در این سن پیری شاد نگه دارد. جلوی آینه خاک گرفته ایستاد و به خود نگاه کرد. موهای ژولیده و لباس های مندرس به تن داشت. پیرمرد صبحانه ی مختصری آماده کرد و با بی میلی خورد. بدنش شدیداً درد می کرد ولی با این حال کار خود یعنی آب دادن به گل ها و حرف زدن با آن را هر روز انجام می داد و در حین کار کودکی خود را به یاد می آورد:
 
وقتی پیش مادرش می نشست و مادرش غذا درست می کرد و یا وقتی با پدر مرحومش بازی می کرد.
 
پیرمرد آهی کشید و دوباره مشغول آب دادن به گل ها شد. خانه اش باغچه ای بزرگ و عریض داشت که بعد از مرگ همسرش تنها مونس او بود. مرگ همسرش را هیچ وقت فراموش نمی کرد. در آن شب شوم وقتی سوار ماشین قدیمی شدند بی بی خاتون آمد چیزی بگوید که نور چراغهای یک کامیون که با سرعت سرسام آوری به سوی آن ها می آمد حواسش را پرت کرد و بعد صدای وحشتناک برخورد دو ماشین سکوت شب جاده ی ییلاقی خانه ی آن ها را شکست.
 
مغز پیرمرد تیر کشید. نسیم خنکی در حال وزیدن بود. پیرمرد حال غریبی داشت، حالی که هیچ وقت آن را تجربه نکرده بود. با قدم های آهسته وارد کلبه شد. همه چیز سر جای خودش بود. عکس بی بی خاتون مثل همیشه روی دیوار جا خوش کرده و او را تماشا می کرد. پیرمرد روی صندلی ننویی کهنه اش نشست و همراه غیژغیژ صندلی به گذشته برگشت. آخر او عادت داشت در پایان آب دادن به گل های باغچه روی صندلی بنشیند و همراه تکان های آن به روزهای جوانی و زمانی که بی بی خاتون کنارش بود، برگردد و به بچه هایی فکر کند که قرار بود به دنیا بیایند و صدای جیغ و دادشان کلبه ی چوبی آن ها را پر کند.
 
خورشید به وسط آسمان رسیده بود و آفتاب تندی از پجره کلبه به درون می تابید. پیرمرد هنوز روی صندلی ننویی اش نشسته بود اما صندلی دیگر تکان نمی خورد.
 
 

نظر شما؟
نام:
ايميل:
وب:
عدد روبرو:


0 نظر در صف تاييد است.
• عملکرد اسرارنامه را چگونه ارزیابی می کنید؟








تبليغات