مجله اینترنتی اسرار نامه سبزوار

در شهر   /   8 مهر 1397   /   کد مطلب: 20398   /   بازدید: 197   /   نظرات: 1

به مناسبت 9 مهر روز سالمندان

سالمندی فرصتی برای چیدن میوه تجربیات

سالمندی فرصتی برای چیدن میوه تجربیات
اولین روز از ماه اکتبر میلادی مصادف با نهم مهرماه شمسی به عنوان روز جهانی سالمندان نامگذاری شده است.
 
سالمندی دوره ای از زندگی است که از ۶۰ یا ۶۵ سالگی شروع می شود. در تعریف سالمندی نمی توان زمان خاصی را مشخص کرد، بلکه سالمندی را می توانیم با ویژگی های خاصی که فرد در زمانی از زندگی خود پیدا می کند بشناسیم.(منبع)
 
سازمان بهداشت جهانی تخمين زده تا سال ۲۰۵۰ جمعيت سالمندان به ۲ ميليارد نفر  برسد. یعنی اینکه كه به ازاء هر ۵ نفر  جمعیت دنیا يك نفر سالمند خواهند بود. (منبع)
 
به مناسبت فرا رسیدن 9 مهر و ضرورت توجه به موضوع مهم سالمندی که بخش زیادی از جمعیت کشور را چه در حال حاضر و چه در دهه های آینده شامل می شود و ضروری است که به مسائل و مشکلات این قشر جهاندیده جامعه توجه بیشتری بشود، الهام شبانی مقدم، خبرنگار و گزارشگر اسرارنامه این بار سوژه خود را موضوع سالمندی قرار داده و با سر زدن به آسایشگاه خیریه سالمندان مادر سبزوار پای گفتگو و درد دل یکی از مادران این آسایشگاه نشسته است.
 
مطلب پیش رو خلاصه ای از گفتگوی حدودا یک ساعته شبانی مقدم با یکی از مادران سالمند این آسایشگاه است:
 
الهام شبانی مقدم / مجله اینترنتی اسرارنامه
 
زندگی هر انسانی یک بهار و یک خزان دارد. همه افراد چه بخواهند و چه نخواهند بایستی این دوران را تجربه کنند بله دوران سالمندی خزان عمر هر انسان است اما این دوران، ایام بسیار ارزشمندی است چرا که انسان به قولی پخته تجربیات است و جامعه امروز باید از تجربیات سالمندان که گنجینه ای با ارزشند کمال استفاده را ببرد.
 
به همین منظور امروز با حضور در بنیاد خیریه سالمندان مادر سبزوار لحظاتی را با مادرانی گذراندم که لحظه به لحظه عمرشان یک غنیمت بارزش برای جوانان امروز است.
 
در گوشه ای از محوطه آسایشگاه با خود خلوت کرده بود و زیر لب سخن می گفت. به حدی ذهنش درگیر بود که دقایقی را که در کنارش نشسته بودم حضورم را احساس نکرد. بی قرار بود. با نگاه به چهره اش می شد حدس زد که  غمی در سینه دارد و از آن رنج می برد. 
 
به پهنای صورت اشک می ریخت با اینکه دیدن این لحظات دردناک بود اما دوست نداشتم خلوتش را به هم بزنم . دقایقی گذشت ناگاه چهره اش را به سمتم برگرداند.  اشک هایش را با گوشه روسری سفید رنگی که به سر داشت  از صورتش پاک کرد .خنده تلخی زد.  بدون اینکه حرفی بزنم، دستانم را گرفت. او نیاز به یک هم صحبت داشت  کسی را میخاست که با او درد دل کند .
 
 نامش "حسنیه" بود  با اینکه 70 سال عمر داشت اما تعداد روزهایی که تا امروز در آسایشگاه سالمندان را طی کرده بود، می دانست. به گفته خودش او 710 روز است که در این آسایشگاه به سر می برد با تمام دلتنگی هایی که برای خانه و دخترش دارد اما بودن در این سرا را بهتر از هم خانگی با تنها پسر و عروسش می داند.
 
 حسنیه با اینکه بعد از مرگ همسرش سختی زیادی برای بزرگ کردن دو فرزندنش تحمل کرده اما چیزی که سخت قلب او را شکسته بی مهری و کم لطفی عروسش بوده که او را نتوانست برای مدت زمان کوتاهی در خانه اش نگه دارد.
 
حسنیه گفت: تمام دلگرمی من در این دو سال در سرای سالمندان دیدار های خواهرم بود که در پایان هر هفته  از تهران به آسایشگاه می آمد. بارها به او می گفتم که لازم نیست کیلومترها راه را به خود زحمت بدهی. هیچ انتظاری از  شما ندارم که با این گرفتاری مسافت طولانی را هر هفته طی می کنی.  اما او می گفت که اگر در آن سوی دنیا هم که باشی  باید حضوری بیایم و تو را ببینم تا دلم آرام شود. در چند ساعتی که او در کنارم بود تمام غصه هایم را فراموش می کردم.
 
 او گفت: حدود یک ماه از خواهرم بی خبر بودم. روزها در کنار همین پنجره به ورودی در این سرا نگاه می کردم تا خواهرم را ببینم اما نه او خودش آمد و نه خبری از او می شد.  تا اینکه یک هفته قبل یکی از آشنایان برای ملاقاتم به آسایشگاه آمد. حضورش برایم مبهم بود از آمدنش تعجب کرده بودم.
 
خواهرم در خواب از او می خواهد تا برای دیدنم به آسایشگاه بیاید. در دلم آشوب بود از او خواستم تا واقعیت را برایم شرح دهد.
 
بغض حسنیه شکست. اشک مجال سخن گفتن را از او گرفت. او بی تاب خواهرش بود. چرا که برای همیشه از کنارش رفته بود. او در آخرین نفس هایش از کسانی که کنارش بوده اند می خواهد تا حسنیه را
در گوشه آسایشگاه تتها نگذارند .
 
 
حسنیه با اینکه دو فرزند دارد اما از صحبت هایش پیداست که در ایام فراق همسرش، تنها دختر و دامادش، همدمش بوده اند. او خاطرات خوشی از بودن در کنار دختر و دامادش دارد. او می گوید: «دلسوز پدر و مادر  فقط دختر است و امیدوارم اگر دختر نباشد پدر و مادر هم نباشند.»
 
 او ادامه داد: نوه ام باردار بود. دخترم مجبور بود برای پرستاری از دخترش به خانه او که در شهرستان دیگر بود برود. او از من خواست تا چند روزی را در خانه پسرم بگذرانم تا از خانه نوه ام برگردد. با اینکه موافق رفتن به خانه  پسرم نبودم اما مجبور بودم تا قبول کنم.
 
 قرار بود تا بهبودی کامل نوه ام و برگشتن دخترم، در خانه پسرم بمانم اما در کمتر از دو ساعت ترش رویی های عروسم که سر ناسازگازی با من داشت، شروع شد. او متلک های نیش داری را به من می گفت. عروسم اوقات پسرم را  تلخ کرد. طاقت ماندن در خانه پسرم را نداشتم. از او خواستم تا به شب نرسیده مرا به خانه خودم در روستا ببرد. حاضر بودم این چند روز تنها در خانه بمانم اما بد زبانی های عروس را تحمل نکنم.
 
حسنیه آه سوزناکی از ته دل کشید و گفت: زمانی که سالم بودم و کار میکردم همه دار و ندارم برای دو فرزندم بود. از لقمه دهان خود میزدم تا بچه هایم شب سیر بخوابند. تا توان داشتم تلاش میکردم تا  محتاج دست هیچ کس نباشم اما من که تمام جوانیم برای دو فرزندم رفت، آنها نمی توانند وقتی برای مادرشان بگذارند.
 
حسنیه رو به من کرد و گفت : دخترم، تمام ناملایمات بچه هایم را فراموش میکنم بگذار آنها راحت زندگی کنند فرض میکنم که من از ابتدا اصلا مادر نبودم، من  شب تا صبح را  بیدار خوابی نکشیدم و هیچ زحمتی برای بزرگ شدن آنها تحمل نکردم. فرزندانم خوش و سالم باشند من  یک استکان آب  از کوزه خانه شان طلب نمی کنم.
 
او از چگونگی آمدنش به خانه سالمندان گفت: سه سال بود که همراه دخترم زندگی می کردم. اما بهرحال او نیز باید برای تامین زندگی اش کار میکرد. می دانستم که موافق آمدنم به خانه سالمندان نیست اما با سختی زیاد رضایت او را گرفتم. در این دو سال هیچگاه مرا تنها نگذاشته و با اینکه در آسایشگاه هیچ کمبودی ندارم اما گاه دلم برای خانه ام تنگ می شود و در این دوسال که دخترم مرا به این سرا آورده پسرم با من قهر کرده و علت قهرش هم این است که من باید شما را به آسایشگاه می آوردم نه خواهرم!
 
 
زمان استراحت سالمندان رسیده است
 
 بعد از دو ساعت درد و دل کردن انگار این مادر بزرگ دل شکسته آرام تر از قبل شده بود. او را برای استراحت به داخل سالن انتقال دادند و ذهن من نیز در روی نیمکت همچنان درگیر است که مگر این دنیا چقد ارزش دارد که بعضی از ما آدمها به حدی خود را درگیر مشکلات زندگی ساخته ایم که  نمی توانیم برای بهتزین عزیزانمان وقت بگذاریم. واقعا تا وقتی که هستند باید یادشان کنیم، چرا که بعد از رفتنشان یک افسوس بیشتر نمی ماند.
 
 
 
 
کوچه پس کوچه پیوندها
کلیک کنید:
 
 
برای مطالعه گزارش های بیشتر به قلم الهام شبانی مقدم هم اکنون روی اینجا کلیک کنید.
 

نظر شما؟
نام:
ايميل:
وب:
عدد روبرو:


1 نظر در صف تاييد است.
• عملکرد اسرارنامه را چگونه ارزیابی می کنید؟








تبليغات