مجله اینترنتی اسرار نامه سبزوار

13 دي 1397   /   کد مطلب: 21147   /   بازدید: 783   /   نظرات: 0

فرجام نیک یک بنای تاریخی در سبزوار / پای صحبت میراث داران خوشفکر خانه الداغی (1)

فرجام نیک یک بنای تاریخی در سبزوار  پای صحبت میراث داران خوشفکر خانه الداغی 1
امید برومندی ، سمیرا واعظی نژاد / مجله اینترنتی اسرارنامه
 
قسمت اول
 
کهن شهر سبزوار به خاطر قدمت چند هزارساله تمدنی اش، در زمره تاریخی ترین شهرهای ایران محسوب می شود که خصوصا در مناطق بافت قدیمی آن در هر کوچه و گذری یک یا چند بنای ارزشمند یافت می شود که هر کدام از این بناها یادگار دوره ای از خاطرات تاریخی غرب خراسانند.
 
اما با وجود این پتانسیل بالا که می توانست سبزوار را در کنار شهرهایی نظیر یزد، کاشان، اصفهان و شیراز به یکی از قطب های مهم گردشگری ایران تبدیل کند، کهن شهر بیهق هنوز نتوانسته است بهره کافی را از این استعدادهای خود ببرد.  
 
اینکه چرا سبزوار نتوانسته است ابنیه تاریخی خود را شناسایی، احیا و بازسازی نموده و به بهره برداری در چرخه صنعت گردشگری برساند، به عوامل متعددی بستگی دارد که یکی از این عوامل یقیناً مالکان ابنیه تاریخی هستند که ممکن است در پاره ای از موارد بدون در نظر داشتن ارزش معنوی و فرهنگی ملکی که در تصرفشان است، بخواهند فقط به ساده ترین و سریع ترین شکل ممکن آن ملک را تخریب و تبدیل به آپارتمان یا مرکزی تجاری و اقتصادی کنند و یا به دیگر مالکانی با همین نگاه صرفا مادی گرایانه بفروشند. 
 
نمونه اینگونه بناهای تاریخی از جمله خانه ها، کاروانسراها و ... که متاسفانه در سبزوار به دلیل عدم فکر و نگاه فرهنگی مالکان و یا نیازمالی فوری آن ها تخریب شده اند یا به شکل نامناسبی تغییر کاربری داده اند، فراوان است.
 
اما در نقطه مقابل هستند مالکانی که از نگاه فرهنگی خوبی نسبت به ابنیه تاریخی برخوردارند و تنها هدفشان رسیدن به پول آن هم در یک بازه زمانی کوتاه مدت نیست. مالکانی که در واقع می توان آن ها را در زمره شهروندان فرهیخته سبزوار قلمداد کرد که نه تنها در فکر تخریب ابنیه تاریخی در اختیار خود نیستند، بلکه حتی برای احیای آن بناها متقبل هزینه و رنج و پیگیری های زیاد اداری نیز می شوند.
نمونه ای از این ابنیه که در شهر سبزوار شانس با آن ها یار بوده و به دست مالکانی خوش فکر و دلسوز افتاده اند، خانه تاریخی الداغی است.
 
خانه ای که نه تنها در دوران تاریخ معاصر سبزوار کانون بسیاری از رفت و آمدها، رویدادها و تصمیم گیری های مهم برای شهر بوده است، بلکه قرار است از این به بعد نیز با همت دختران مرحوم الداغی تبدیل به مرکز تازه ای برای فعالیت های فرهنگی دیار سربداران بشود و از آبان سال 95 کار مرمت آن با هزینه شخصی فرزندان الداغی آغاز شده و در فروردین 97 برای اولین بار پس از چندین سال تعطیلی برای بازدید علاقه مندان و اجرای برنامه های هنری بازگشایی شد.
 
از آنجایی که مرمت و احیای خانه الداغی می تواند نقطه امیدوارکننده ای در زمینه میراث فرهنگی دیار سربداران باشد، خبرنگاران اسرارنامه مدتی قبل با همکاری موسی الرضا دانایی شهروند فرهنگ دوست سبزواری، به سراغ خانم ها لاله، ژاله و هاله دختران مرحوم الداغی و نیز مهندس امیرعلی گرایلی کارشناس مرمت ابنیه تاریخی رفتند و به گفتگویی کامل با آنان پرداختند که به دلیل مفصل شدن این گفتگو، در چند قسمت با محورهای شخصیت مرحوم الداغی و سبک زندگی او، خانه تاریخی و خاطرات ساکنان آن و نیز فعالیت مرمتی و بازسازی خانه منتشر خواهد شد: 
 
 
 
هدف از مرمت و حفظ خانه تاریخی مرحوم الداغی
 
لاله الداغی : درِ این خانه از قدیم الایام از اذان صبح تا پاسی از شب و شاید هم بیشتر باز بوده است و گاهی پیش می آمد که ما یادمان می رفت در خانه را تا صبح ببندیم و این موضوع برای ما عادت شده بود. این خانه میعادگاهی برای خیلی از مردمی که پدرم را می شناختند و با او کاری داشتند شده بود. قوانین این خانه بدین گونه نبود که مردم بخواهند وقت قبلی بگیرند لذا هر کسی هر ساعتی که دوست داشت می آمد و درِ خانه به رویش باز بود و اگر حرفی یا دیداری داشت انجام می داد و این امر باعث شده بود انرژی در این خانه جریان داشته باشد. در نتیجه این خانه یک خانه معمولی که فقط زادگاه من و خواهرهایم باشد نیست و جایی است که مامن خیلی از مردم شهر بوده و انرژی آن باعث شده ما خیلی بیشتر از یک خانه معمولی آن را دوست داشته باشیم.
 
 
 
ژاله الداغی: این موضوع که درِ خانه از چهار صبح تا دیروقت شب باز باشد و آدم ها بیایند و بروند جزئی از زندگی ما شده بود. ما کار  خودمان را می کردیم و آن ها کار خودشان را و چون این رفت و آمدها همیشگی بود فکر می کردیم باید همیشه به همین صورت باشد. مثل صبحانه خوردن و بازی کردن و ... که روال معمول زندگی ما بود این مورد هم جزئی از روال زندگی ما شده بود و اگر در جایی بودیم که کسی نمی آمد و نمی رفت، شرایط برایمان کسالت بار و خسته کننده می شد.
 
 
هاله الداغی: عید نوروزامسال که بعد از مدت ها درِ این خانه باز شد، اکثر مردمی که می آمدند، می گفتند ما با این خانه خاطره های بسیاری داریم که با ورود به این جا خیلی از آن ها برایمان زنده شده است. قبل و همین طور در حین مرمت این خانه وقتی در خیابان راه می رفتیم، بعضی مردمی  که ما را می دیدند و می شناختند با حالت خاصی می گفتند که این خانه را نفروشید و نگه دارید. به عبارتی مردم این جا را خانه خود می دانند. 
 
لذا هدف ما فرزندان مرحوم الداغی از حفظ این خانه صرفا حفظ خاطرات شخصی خودمان نبوده است. ما هم مثل همه افراد در این خانه دوران خوب و خوش و غم و غصه زیاد داشته ایم  اما خاطراتی که ما در این خانه داشته ایم، اتفاقاتی نیست که در هر خانه ای پیش آمده باشد و همین موضوع باعث شده که بخواهیم این جا را حفظ و به یک مرکز فرهنگی تبدیل کنیم و بخشی از آنچه را که از رفتار و رابطه تنگاتنگ پدر با مردم آموخته ایم، ادامه دهیم و به نمایش بگذاریم.
 
 
سبک زندگی ساکنان خانه الداغی
 
لاله الداغی : در روز عید غدیر از آن جهت که پدرم سید بودند، بر اساس نرخ آن زمان سکه یک ریالی و پنج ریالی و ... از بانک تهیه می کردند و هر کسی که به دیدنشان می آمد وقتی می خواست دست بدهد و روبوسی کند سکه را در دستان طرف مقابل می گذاشت که به آن دست لاف یا عیدی می گفتند.
 
البته غیر از روزهای عید نیز پدرم به کسبه اطراف خانه و کسانی که صبح به دیدنشان می آمدند دست لاف می دادند و آن ها می گفتند ما باید اول دست لافمان را از حاج آقا بگیریم تا برکت کارمان شود و بعد به سر کارمان برویم.
 
در روز عید قربان نیز پدرم دو سه راس گوسفند می کشت و همه فامیل در همین خانه جمع می شدند. در آن زمان مانند حال حاضر نبود که بخواهند چند مدل غذا درست کنند. برای ناهار آبگوشت می گذاشتند و گوسفندانی را که قربانی کرده بودند، دل و جگرش را جغوری درست می کردند و همه دور هم می خوردیم و قصاب گوشت گوسفندان را قسمت بندی می کرد و ما هم آن ها را بین مردم توزیع می کردیم.
 
در ایام عید نوروز، هر سال سه روز اول را در خانه می ماندیم، چون مردم  و اقوام به عید دیدنی پدرم می آمدند و بعد از این سه روز برنامه های خودمان را داشتیم مثل بازدید و مسافرت.
 
در روز سیزده به در و چهارشنبه سوری نیز در باغ قلعه نو مراسم داشتیم و همه فامیل دور هم جمع می شدند. 
 
از دیگر مراسمی که در این خانه برگزار می کردیم روضه در ایام فاطمیه بود. اگر اشتباه نکنم پنج شب این مراسم برگزار می شد و هر شب یک دسته از مردم خاص دعوت می شدند مانند ادارات مختلف، کسبه منطقه های مختلف، زائرین و کارگرانی که برای پدرم کار می کردند و هر شب از نقاط و روستاهای مختلف در این مراسم حضور می یافتند. 
 
همچنین دهه آخر ماه صفر را نیز روضه خوانی داشتیم  که ساعت سه بعد از ظهر به بعد شروع می شد. زمستان ها داخل خانه و تابستان ها در  حیاط فرش پهن می کردیم و از مهمان ها پذیرایی می شد. 
 
زمانی که پدرم هنوز سرپا بود شب های احیا را در باغ قلعه نو حلیم درست می کرد و همه آشناها و دوستان می آمدند و بعد از افطار در مسجد قلعه نو مراسم های شب احیا را برگزار می کردند.
 
این اواخر که پدر مریض شد و نمی توانست جایی برود می گفت من از شنیدن ذکر امام حسین محروم هستم و برای این که می خواست ذکر مصیبت امام حسین حتما در خانه اش برگزار شود، صبح های دهه اول ماه محرم، روضه خوان خاص خودشان، مرحوم جلالی  می آمد و روضه می خواند و هرمیهمانی که دوست داشت می آمد و اینطور نبود که کسی دعوت شود. 
 
این مراسم ها باعث شده این خانه برای ما یک مکان خاطره انگیز باشد و خشت خشت آن با یاد رفت و آمدهای مردم آمیخته شده است.
 
البته ناگفته نماند که در زمان ما دید و بازدیدها و رفت و آمدهای پدرم به دلیل کهولت سن و بیماری هایی که داشت به تدریج کم شد و برخی از  خاطراتی که برای شما تعریف می کنیم را از خواهر و برادرهایمان شنیده ایم. 
 
 
ژاله الداغی: در روزهای عید نوروز، اول صبح علاوه بر مردم، عالمین شهر نیز به دیدن پدرم می آمدند.
 
در روز ششم عید که به عید سلطانی معروف است و بزرگان به دیدن افراد طبقات پایین می رفتنند تا بازدیدشان را پس داده باشند؛ در این روز پدرم نیز این رسم را به جا می آورد و به عید دیدنی تمام دهقان ها و افرادی که برایش کار می کردند چه در شهر و چه در روستاها می رفت. گاهی بر اساس رسم آن زمان که مردم در منازل خود سفره هفت سین پهن می کردند و تمام تنقلات عیدانه را روی آن می چیدند و مهمانان دور سفره می نشستند، پدرم به دلیل محدودیت زمان وارد خانه ها می شد و برای احترام به صاحبخانه فقط چند دانه نقل از سر سفره هایشان برمی داشت و به منزل بعدی می رفت و گاهی نیز به خاطر حجم بالای بازدیدها مجبور می شد فقط جلو منازل توقف کرده و یک استکان چای بخورد و سپس به منزل بعدی برود.
 
خاطرم هست فردی که در خانه ما زندگی می کرد و با پدرم به بازدید ها می رفت می گفت : " حاج آقا از من خواسته اند چای هایی که به ایشان تعارف می شود را بخورم و به ازای هر چای دو ریال دریافت کنم. " چون بازدیدهایی که میرفت خیلی زیاد بودند و در هر خانه ای که یک استکان چای تعارف می کردند کلی چای باید می خورد.
 
البته به دلیل طولانی بودن مسیرها و زیاد بودن تعداد افراد که باید به دیدنشان می رفت این پس دادن بازدید ها نمی توانست فقط در روز ششم عید خلاصه شود و تا چند هفته پس از عید طول می کشید، اما روز ششم عید را کاملا به این کار اختصاص می داد و فلسفه ای که پشت این روز بود را رعایت می کرد.
 
عادت همیشگی پدر و مادر:
ژاله: پدر و مادرم همیشه صبح زود از خواب بیدار می شدند و نماز و قرآن و دعا می خواندند و دو ساعت اول صبح کارشان همین بود و ما هم با پدرمان قرآن خواندن را یاد گرفتیم.
 
 
 
خانواده های ساکن در خانه الداغی 
 
لاله الداغی: علاوه بر خودمان، چند خانواده دیگر در این منزل زندگی می کردند که یکی از آن ها خانمی بود که از بچگی در این خانه سکونت یافته بود و همین جا ازدواج کرده و مشغول به کار بود. خانواده دیگر نیز اهل فسنقر بودند. در قسمت دیگری از خانه یک پیرزن زندگی می کرد. در یکی از اتاق ها نیز خانم نانوایی بود که به او ننه حوریه می گفتند و دوتا دختر داشت و پسرش در جوانی فوت شده بود. 
 
در کل چند خانواده ای که همراه ما زندگی می کردند بعضی هایشان در همین خانه کار می کردند و بعضی هایشان  نیز بودند که پدرم صرفا به آن ها جا و مکان داده بود  و تمام امکانات مثل آب و برق و ... رایگان در اختیارشان بود و اجاره ای از آن ها گرفته نمی شد.
 
 
رفت و آمدهای بزرگان به خانه الداغی
 
آقای دانایی: طبیعتا چون مرحوم الداغی جزو انجمن شهر بودند حتما با مسئولین و مهمان هایی ارتباطاتی داشته اند. 
 
ژاله الداغی: متاسفانه از رفت و آمدهای مسئولین برخلاف رفت و آمدهای مردم چیز زیادی یادم نیست به این خاطر که در آن زمان ما خیلی بچه بودیم و من 8 سالم بود و هر زمان چنین مهمانی می آمد حریم مهمان ها و بچه ها جدا بود و ما خیلی در بین آن ها قرار نمی گرفتیم. پس از آن نیزانقلاب شد و مسئولین تغییر کرده بودند و دیگر آنچنان ارتباطی نداشتند. 
 
لاله الداغی: دوتا اتاقی که در حیاط پشتی قرار داشت، محل برگزاری جلسات مهم  و میزبانی از آقایانی بود که مقام و منسبی داشتند و در این جلسات شرکت می کردند. چون در ورودی اش هم از همان سمت بود مهمانان خاص از همان سمت رفت و آمد می کردند و از این در که محل رفت و آمد ما بود، فقط خودمان و یا عموم مردم که با پدرم کاری داشتند، دائما در رفت و آمد بودند. متاسفانه در حال حاضر حیاط پشتی و اتاق های آن تخریب شده اند. 
 
خاطرم هست یکی دو سال قبل از انقلاب در یک مراسم مداحی و روضه خوانی حدود 40 -50 نفر از علمای سبزوار از جمله حاج آقای علوی، فخر، فقاهتی، صدیقی و ... و علمایی که جزو پایه های علوم دینی سبزوار بودند با یک سری از طلاب حوزه به باغ قلعه نو دعوت شده بودند و حاج آقای فقاهتی در آن مراسم قرآنی را امضا و به پدرم تقدیم کرد. همچنین از آقایان آل رضا که از جواهر فروشان به نام و قدیم مشهد هستند به خانه ما برای دیدن پدرم می آمدند. 
 
زمانی که من 6-7 ساله بودم پدرم دچار بیماری هایی شد که به مرور به خانه نشینی وی منجر گشت و کم کم رفت و آمدهای میهمانان خاص کمتر شد اما تا زمانی که من به یاد دارم در میهمانی های ایشان شهردار، فرماندار و بعضی رؤسای ادارات حضور داشتند که اکثرا بومی نبودند. حتی در بین چهره های مشهورتر از پدرم شنیده ام یکی از شخصیت هایی که بعداً به یکی از سمت های بلندپایه کشوری رسید، قبلا در سبزوار رئیس ژاندارمری یا شاید هم ارتش بوده و در آن زمان به خانه ما رفت و آمدهایی داشته است. سرهنگ فرامرز ناوی (موسس کتابخانه ناوی) نیز از اقوام و همین طور شریک ملک پدرم در باغ قلعه نو بوده که به این خانه آمد و شد داشته است. 
 
 
 

نظر شما؟
نام:
ايميل:
وب:
عدد روبرو:


0 نظر در صف تاييد است.
• عملکرد اسرارنامه را چگونه ارزیابی می کنید؟








تبليغات