مجله اینترنتی اسرار نامه سبزوار

دفاع مقدس   /   1 مهر 1398   /   کد مطلب: 22976   /   بازدید: 127   /   نظرات: 0

دفاعی که مقدس ماند به واسطه شهدا

دلدادگی های مادر حسین

دلدادگی های مادر حسین

ریحانه ریاحی/مجله اینترنتی اسرارنامه

سخن شروع می شود مادر در تیر رس نگاه همسر است که با سکوتش او را می کاود روبرویش سیروس پسرش و در ضلع دیگر دختر همیشه همراهش و عکسی جاخوش کرده در قاب از حسین که به فاصله چند ساعت قبل از شهادتش گرفته شده است. مادر به همه توجه دارد و حواسش به همه هست در نگاه شیرین او همگی جا دارند حتی مهمانانی که تازه دوست شدند یا بودند. او مادر بود مادر حسین، مادر سیروس، مادر بچه بسیجی­ها و حتی مادر انقلاب:

  •    مادر و انقلاب

زمان انقلاب با آنکه بعضی­ها می ترسیدن، نماز صبح به مسجد می رفتیم ولی زندگی برات مهم نبود و اصلا نمی ترسیدیم. دل های شادی در زمان انقلاب داشتیم. تظاهرات که شروع شد صبح تا شب کار نمی کردیم. فقط یک ناهار می خوردیم و باز چادر سر می کردم و میرفتم. الان هم با اینکه پادرد دارم ولی مراسم های مهم مذهبی را باز هم شرکت می کنم تا به ثواب برسم ولی همسرم آن زمان سرکار بود و به اباری می رفت و نمی توانست در راهپیمایی ها و همچنین روضه ها شرکت کند.

سریع سخن را به همسر می کشاند:

 همسرم روزنامه های زمان انقلاب را می خرید از چهارراه بیهق و روزنامه ها را به بچه ها می داد. بچه ها بزرگ بودند؛ پس در خانه نمی ماندم و به راهپیمایی ها و روضه ها می رفتم.

سیروس به کمک مادر می یاد:

سر چهار راه بیهق روز نامه فروشی کوچکیست که در زمان انقلاب صف های طولانی برای خرید روزنامه بسته می شد پدرم با جدیت تمام، در دوران انقلاب هر روز روزنامه می خرید و ما هم در دسترس همگان قرار می­دادیم.   

  •    مادر بچه بسیجی ها (ضیافت بالشت ها)

آن زمان همبستگی داشتند (از جبهه که می آمدند) خانه­ی ما پر بود از اردبیل، شمال،کاشمر و همه جا. بچه ها از جبهه که می آمدند، ساک هایشان را پشت در می چیدند.

و باز می خندد چهره اش گیراتر می شود و با حرارت ادامه می دهد:  

بسیجی ها از مسافرت می­آمدند خانه ما. انگار خانه ما خانه­ی بسیجی ها بود، شب ها می­خوابیدند. شمالی­ها(سبزوار که می­آمدند، می رفتند شملق) یک هفته از شملق که آمدند در خانه ی ما بودند. و حتی از اردبیل مشهد کاشمر هم می­آمدند. غذا کمه جوش درست می کردم با روغن زرد، دوستان حسین می­گفتند حاج خانم چطور درست می­کنید؟ باخنده می­گفتم یک هفته ببریم شمال تا براتون درست کنم. شبی5-6 تا بالشت را از بس به سر و کله هم می کوبیدند پاره می­شد حسین می گفت مادر بگیر و اینها را بدوز. یک هفته در خانه ی ما بودند و کار همیشگی شان بود. کی به فکر این بود که پول جمع کنه و فقط به فکری روزی همان روزشون بودند.  

می رفتم روضه و می­آمدم می­دیدم که دور تادور حیاط ساک بسیجی ها چیده شده است می فهمیدم حسین آمده.

حسین به مسجد آقابیگ زیاد می رفت و با حاج آقای شهرستانی نمازش را می خواند. (با خنده­ی نمکین ادامه می دهد) دومرتبه در مسجد جامع و آقابیگ کفش هایش را بردند مجبور می­شد با دمپایی به خانه برگردد. 18 روز مرخصی داشت ولی دو روز که می­گذشت تلفن می­زدن بیا و پامی­شد می رفت.

هنوز12 سالش نبود که نماز میخاند و روزه می گرفت و چون خوب بود شهید شد. مسجد می رفت و همیشه با جماعت نماز می خواند.

عملیات والفجر 8 ، سه پسرم بودند (حدود 1ماه) که درآن عملیات حسین مجروح شد، بچه های من کارهای زیادی کردند ولی ثبت نکردند و دیده نشده اندحسین شب ها ساکش را می برد در بسیج می گذاشت و صبح می رفت و میگفت چون مردم میدونن در گروه تخریب هستم نمی خواهم بفهمند که من به عملیا ت میروم و هیچ وقت عملیاتش را به من نمی گفت با اینکه میدونست من به کسی نمی گویم  ولی باز هم نمی گفت

 

  •    مادر، حسین و مناجات

به روضه ومراسم عزاداری می رفتم و حسین می گفت تو برو راحت باش و مزاحمم نمی شد و میگفت خودمون صبحانه درست می کنیم.

حسین با نماز و روزه بود. یک بار یادم نمی آید گفت کجا بودیم، که 23 روز روزه مونو خوردیم چون در نیزارها بودیم و غذا نبوده بخوریم. مادر نمیای باهم روزه بگیریم؟گفتم من اگر بخام دوسه روز یا روز در میان بگیریم حالم بد میشه و نمی تونم اگر موافقی بیا 23 روز رو پشت سرهم بگیریم، دیگه حسین گفت بگیریم و مثل ماه رمضان23 روز پشت سرهم گرفتیم و یک بار دیگه هم گفت 10 روز روزه نگرفتم که بچه های بسیجی گفتن براش می گیریم و نمیدونم چیکار کردن و یک ماه دیگم روزه قرض داشت که دادم به کسی براش گرفت.

حسین بهم میگفت مادر شبهای جمعه برو به مسجد  ودعای کمیل می خوانند گوش کن.میگفتم از محله ی ما کسی نمیره و من از راه برگشت تنها هستم که می گفت لااقل از رادیو گوش کن و ازرادیو گوش می کردم

حتی حسین خودش تنها در خانه برق ها رو خاموش میکرد و صداش به صورت زمزمه ای در خانه پخش می شد و دعای کمیل و توسل را می خواند.

باور کنید من همیشه در جلسات قرآن و نماز. فقط ناهار و شام بچه ها رو درست می کردم و میرفتم و بچه هام و همسرم هیچوقت مزاحمم نمیشدن. صبح بعد از نمازصبح تمام کارها و مسئولیت های زندگیم را انجام میدادم و بعد میرفتم به روضه و جلسات

4 تا مسئله که از ملاها یاد میگرفتم و ظهر میامدم سر سفره مطرح می کردم و میگفتم ساکت باشید تا مسئله ها رو بهتون بگم و یاد بگیرید و بچه ها گوش می کردن

خانم ها میگفتن خوبه که یادت می مونه میگفتم من گوش میدم و دل میدم و تکرار می کنم تا یادم بماند.و فقط در زمان ناهار و شام به بچه ها میگفتم تا حواسشان جمع باشد و یادشان بماند

باور کنید اصلا تو خانه نمی خابیدم و نمی ماندم و همش در جلسات شرکت می کردم.حتی اگه در محل مان روضه نبود به مکتب نرجس می رفتم

 

  •    مادر، شهید و سهم خدا

من اگر بچه شهید دادم اذیت نشدم. چون شایسته شهادت بود. 5 تا بچه دارم یکیش هم مال خدا بود. هر چند همه شون مال خدا هستند

حسین امتحان تربیت معلم داد و قبول شده بود که سیروس از طریق تلگرام براش فرستاد اما به دستش نرسید و مطلع نشد و به شهادت رسیده بود.

لبخند مادر به وضوح نشان می داد از اینکه حسین در بهترین دانشگاه الهی قبول شده بسیار رضایت دارد. 

یک روز روضه بودم که همسایه مون گفت دیشب عملیات بود، که دلم ریخت پایین. که حسین در همان عملیات 2 که کاوه بوده به شهادت رسید،  از نامه های تلگرامی هرروز برام میومد تا زمانی که به شهادت رسید و دیگر نیامد

 

 بسیجی ها که هیچ کدام نیامدند، گفتن ما خجالت می کشیم. یک روز صبح در منزل­مان را زدند و بعد که باز کردم دیدم آقای حسینی­ست، حال و احوال پرسی کرد. و گفت مثل اینکه ارتش رفته خاک عراق و ارتش حسین را آورده به سردخانه. دوشنبه تشییع جنازه بود. شلوغ شد مراسم تشییع.

مردم تعجب می­کردند از اینکه من گریه نمی­کردم و می­گفتم حسین وصیت کرده، گفته: مادر پیش مردم گریه نکن چون دشمن شاد میشه.

حتی به اقوام می­گفتم برید حمام و دوش بگیرید و مرتب باشید می­گفتن تو بچه­ت شهید شده بعد می­گی برو دوش بگیر. می­گفتم عیب نداره

خلایق میامدن و من منزل یکی از همسایه ها که خیلی بزرگ بود را اجاره کردم و همسایه ها همه خانه را فرش کردن و کمک کارمان بودن و پانزدهمیش را آوردند اینجا.

یکی از اقوام پول داد به کسی که روضه بخاند که من گفتم روضه نخونید مردم همینطور دارن گریه می کنند. مردم از من تعجب می کردند که گریه نمی کردم

به شوهرم با شوخی میگم درسته تو هم پدر شهید هستی ولی حسین همه چیز را از من به ارث برده.

حسین راخدا برای شهادت نگهش داشته بود. وگرنه دودفعه خطر از سرش گذشت. یک بار زمانی که 6 ماهش بود در لگن آب افتاد و اگر دیر می رسیدم خفه می شد ویک بار در دریاچه خم که شد سرش به سنگ خورد وکلی سرش خونریزی داشت

هروقت دلم تنگ می شود به خدا می­گم خدایا اجازه ش بده بیاد به خوابم که تو خواب می بینمش.

یک شب خواب دیدم که گفتن حسین اومده و من جیغ می زدم و میگفتم خدا خدا خدا خدا، میگفت چرا مادر جیغ میزنی که گفتم به من گفتن تا روز قیامت نمی بینمت ولی الان اومدی و دیدمت خوشحالم.

مادر هیچ ناراحتی ندارد و غم به دل راه نداده است اما دانتظار دارد:

تا زمانی که حسین بود بسیجی ها دور و برمان بودند و به خانه یمان می آمدند و شلوغ بود دورمان.ولی از زمانی که حسین شهید شد و رفت دیگر کسی سراغمان نیامد و ندیدمشان.

و چقدر نجیبانه آرزوی خودش رو بیان می کند:

آرزوم اینه  که محتاج نشیم که بچه ها گرفتار ما نشن

  پدر ومادر اگر توقع زیاد نداشته باشن بچه ها خوب هستند. 

 

  •    مادر و دعای همیشه باقی

الهی عاقبت بخیر و تندرست باشید و خدا ازتون راضی باشه و کارهایی که برای خدا می کنید خدا عوض تون بده. دعا می­کنم همه عاقبت بخیر باشن تا دنیا خوب باشه

v       حاشیه نگاری

پدر شهید عزیز و برادر و خواهر مکرمشان ما رو همراهی می کردند

سیروس با همان نجابت همیشگی خود زحمت هماهنگی رو کشید در پشت سکوتش حرف های ناگفته بسیاری نهفته بود اندکی که به سخن آمد جالب بود مثلا:

 شهید نمایش­ بسیاری در سبزوار و جبهه کار کرده بود و البته اولین اجرای عمومی قبل از جنگ کار کردند که نمایش پیروزی در باره انقلاب بود که نمایشنامه­اش خودش نوشته بود و با آقای رضوی باز نویسی و کارگردانی کردند و خودش هم بازی کرده بود. فیلم با آقای میرقطبی بازی کرده بود که در کانون انتخاب شد و فرستادن به کانون پرورش فکری تهران.که من پیگیری کردم گفتند شاید دربایگانی مان باشد.گفتند یک پیرمردی هست شاید اون بدونه کجاست؟که ایشان را پیدا کردیم و فیلم را گرفتیم. اوایل انقلاب بود. بعد فیلم را آوردیم به آقای میرقطبی دادیم و تبدیل به فیلم معمولی کرد و روی سی دی ریخت. فیلم 10 دقیقه ای است.

گروه تخریب یک اتاق داشتند که می خواستند وصیت کنند می رفتند آنجا و ضبط می کردند که حسین در آنجا وصیتش را ضبط کرده و نوارش را داریم.

قبل از عملیات والفجر 8 تیپ 21 امام رضا یک نمایش خنده دار اجرا کردند. که درنمایش ها 2-3 ساعت تمرین می کردند و بعد اجرا می کردند.

در این نشست صمیمی آقای دکتر جواد طیبی از استادان دانشگاه حکیم سبزواری و آقای سید نوراله رضوی از همرزمان و هم پایگاهی شهید حضور داشتند از نکات قابل توجه این بود که دکتر طیبی تنها به حیث دیدار با خانواده معظم شهید حضور یافت لیکن با دیدن سیروس به سی و چهار سال قبل برگشتند و دوست دوران تحصیل در مقطع راهنمایی و دبیرستان از کار درآمدند. و جالب تر اینکه مادر شهید هم با هوش و ذکاوت خود از خاطرات فرزندش گپ و گفت می کرد و حتی از نمایش ها سخن به میان می­آورد که به نظر می­رسد ابعاد هنری و فعالیت­های تئاتری شهید بازشکافی صورت پذیرد.


نظر شما؟
نام:
ايميل:
وب:
عدد روبرو:


0 نظر در صف تاييد است.
• عملکرد اسرارنامه را چگونه ارزیابی می کنید؟








تبليغات